بهای عشق


بهای عشق

 

کاه

بر کوه وجدان

نهاده ایم

سترگ تر

کمی از رنگمان را

به تصویر باختن

در قبای آسمان

مهو می شویم

بهای تنمان

در طبل زمان می میرد

اما به یاد نداریم

گونه ای از عشق

وسط ماجرای دنده ها

به دام می افتد

/ 3 نظر / 28 بازدید
لیلای...

درود جناب بحری زیباست .می خواستم بدانم شعر از خودتان است ؟ [گل]

ابوذر اکبری

سکوتِ من از ترسِ توست ای نا امید از یإس توست سقوطِ من یه راه بد یه انتظار تا ماهِ بعد پایانِ شک پایانِ جان این روزها با من بمان با من بمان تا مـا شویم خود ساختن فـردا شویم با من بمان چون کودکی بی اضطراب یکی یکی سرودِ مـا یکی شدن به پای عشق با جان و تن سکوتِ من از خشم نیست از بغضِ تو این مرگ چیست سقوطِ مـا تنها شدن در خود خموش رسوا شدن . . .

آه شب

زیباااااااااااااااااااا[گل]