پژواک خاکستر

پروانه ی سوخته

از روزهای خسته آمده ام...

از درندگی شب،

به کاوش نگاه تو!

گرد راه را چیده ام.

ای پژواک پروانگی؛

سپرده ام موصوفت را به صفت باد

و سوخته ام در آستانه ی

شمعی به بزرگی آفتاب

اینجا گم شده ام،

در آسمان نگاهت.!

و هنوز تو

می فروشی به باد؛

خاکستر وجودم را...

/ 13 نظر / 67 بازدید
نمایش نظرات قبلی
عليرضا

سلام پندار شعریتان به شعرای کویری میماند . من هم کویریم . هیچ یک از شعرهای مرا خوانده اید ؟

کانون وبلاگ های ادبی پرشین بلاگ

سلام و درود بسیار خوب کانون وبلاگهای ادبی از شما فرهیخته ادبی دعوت میکند تا برای پیگیری برنامه های جدید کانون در راستای شعر و ادبیات که هر دو هفته یکبار با توجه به نظرات سازنده شما بروز میشود سری بزنید با احترام ف.عنایتی

ع.ر. آ

اگر شما برای ایران شعر می گوئید من برای یزد شعر می گویم

نوید

درود بر شما همچون همیشه اندیشمندانه و خواندنی. با داستانکی بروزم

ابوالفضل

با عرض سلام و احترام نبینم که خسته ای آریایی نیت عرض ادب و بهرمندی از مواهب قلم همیشه توانایتان بود ایام به کام و موفق باشید.

سید علیرضا رئیسی

خدا را به شاتوت های خانه پیوند زده ام. برایت می فرستمش و روسری و چادرم را که حالا بقچه ایست شبیه توتستان های زمین به کوچه باغ های کاشان می برم و سر قناتی که هیچ وقت طعم خواب هایم را نداشته است می شویم. نمی دانم چرا اینقدر دایره خرج نگاهت...؟! دو قرن که روی سرم سبز نشده!!! تارِ نخ نمایِ روزهای بودنم هم به دو صد سده نمی رسد! سایرس هم نبوده ام شرق را به غرب بدوزم. تا داستانـ...، ها ببافند از پادشاهی ام و بر تن کودکان گرسنه ی فردایم بپوشانند!!!! کمی تا قسمتی خودم بوده ام. نیم سطری هم شبیه مادرم هم صحبت کرم های باغچه و شورشیانی که هر روز در دست های مادرم، پای میزِ محاکمه حاضر می شوند و دامن از خاک می شویند به بهانه ی روجین و وجین آه... شاتوت شاتوت شاتووووو... شاتوت های خانه خوب می دانند خون درون رگهایم به هرز رفته مادرم را می خواهم روجین و وجین، و کرم های مست و لول شده ی باغچه را... می خواهم!!! من سایرس نبوده ام. نیستم و نخواهم بود. شرق و غرب خودم را پادشاهی نکرده ام. ببین!!! در چشمهایم آسم

سید علیرضا رئیسی

قسمت دوم در چشمهایم آسمان طلوع و غروب ندارد! و شاتوت های خانه خوب می دانند سیبی که هر روز روی شانه های زمین غنچه می شود پدر من است. و خدا... خدایی که درون رگهای من است شبیه شاتوت های خانه لبخند می زند سایرسم می خواند. شرق و غرب را بر شانه هایم می نشاند و پدرم را چون گرده های سرگردان اردیبهشتی در چشمهایم می پاشد و مادرم را می بوسد به بهانه ی شورشیان باغچه و بیداریِ زمین!!!!