کوک عروسکی که چرخ زنان به دور کاسه ایی تمام می شود و همچون آدمی در گودالی افکنده می شود، در زمانی که در جنگلی مخوف به نظاره ی بوفی خموش ایستاده ام پی به چشم بد کسی می برم که همچون بوفی به رویم دارد شبانه ها موش شکار می کند، یا در اندیشه ی ضخمین بوفی ام که دارد از ترک شکار در شب وام می دهد به روز که در انتظار طعمه ایی که بی امان در انتظار مرگ ایستاده و چه کاردی بر استخوان اندوه بار خورده ای می خورد از درد خورد شدن سنگی ز سرما و گرمای بیش.