گویی رودروی آتش به نظاره ی آسمان ایستاده تا حرکت یک پر پرنده که همسفر باد است را ببینم یا در اندیشه پوساندن جلدهای دفتر خاطرات در کنار کویر چنبره زده ام. هر زمان که خبر از بوسه ی درخت بر خاک می شنوم روی بر آمدن از روحی به جسمی پشیمانم می کند. یا که در دولت بی اندازه ی مشکوک پسند هوایی مه آلود را در روشنایی محض در ایستگاه تاریکی می جنباند کاردی که در آن روزها به انتظار شب نشسته اند. آزرده ام می کند آن همه سیلابی که خودم به راه انداخته ام وای چه حاشا که خانه ام روبه روی اقیانوس کت بسته به انتظار جلاد نشسته ، جوشش غباری از دل تارخورده ی مترود نایی از جانی می کشد می پرد به بالای ابری که بی مقصد می گرید و بی مقصد راه می رود.