چرخ زنان و غلطان

می دود به رویم

می شکند و می سابد

همه وجودم

سیبهای باغ خاموشی ام را چیده است

همه ی مرغ ها را فراری داده

حتی گلها هم دیگر درون باغچه نمی خندند

نور را از پنجره هایم گرفته است

تازه فهمیدم که جنگل پشت خانه دارد می سوزد

نامه ایی رسیده

نخوانده می دانم چه نوشته

خبری درونش معلوم

نور آنطرف شیشه گفته است

عجب اینکه پستچی هنوز دم در منتظر است

همه چیز را دیگر فهمیده ام

وقت رفتن رسیده

مرگ کنار ستون درب منتظر است