سوزش خنجری بر تنه ی درخت

ریختن خون گرمی از درخت

دیدنی نیست

شاید شنیدنی هم نباشد

ولی درخت هم احساس دارد

کورها را دوست می دارد

ضخم کنان تنه اش را نظاره می کند

او تسلیم یک اشتباه تکامل است

راه نرفته بی پا

سر با تن

سوخته همه با هم

می افتد به جایی

خاک سرد را می بوید

برگهایش را به باد می سپارد

خودش هم میز، هم کتابم می شود.