درگذشت مادر - آبادانی اندیشه

درباره من
آریانا آریارمن(حمیدرضا بحری)
ایرانیم و تنها افتخارم این است که خداوند مرا در سرزمینی به نام ایران آفرید.زیباترین واژه ای که می شناسم ایران است و بهترین واژه ایرانی است. امید است که همواره در جهت آبادانی این سرزمین اهورایی و برای مانایی و پایداری ایران زیبا بیش از پیش کوشا باشیم.
برگه ها
آرشیو

و اینک شاهد غمی دیگر

عصر چهارشنبه

غروبی سرد و نمناک تابستانی خیلی خسته بودم‌‌‌،مشتری به داخل مغازه نمی آمد پشت سر هم جلوی مغازه تصادف می شد، کمی بدنم می لرزید،داشتم موسیقی گوش می دادم آهنگهای قدیمی ستار،مدام بیرون از مغازه می آمدم و به یخچال سوپرمارکت بغلی نگاه می کردم که کمپوت آلو ورا هست یا نه ،آخر به مادرم قول داده بودم که برایش بخرم. قرار بودم با مادرم فردای آن روز برویم تهران عروسی پسرداییم. آمدم به داخل مغازه،نشستم روی صندلی،تلفن همراهم زنگ خورد،پدرم: خودت رو ناراحت نکن،عصبانی یا دلواپس نشو،المشنگه هم را ننداز،مادرت حالش بد بود تا بخوام بیارمش بیمارستان تموم کرد،لحظه ای سکوت کردم و ناگهان احساس کردم مجسمه ای بیش نیستم،خبری نبود که بتوانم آرام باشم،گفتم: مرد؟

پدرم فقط می گفت به برادرت زنگ بزن و بیا اینجا بیمارستان،به برادرم زنگ زدم، و ماجرا را سربسته برایش تعریف کردم، در همین لحظه که داشت به محل کارش می رفت جلوی مغازه پیاده شد و نزد من آمد،پرسید چه شده و من واقعیت را برایش گفتم، کمی بغز کرد و گریه کرد.

من هم فقط می لرزیدم،بلافاصله جلوی یک ماشین را گرفتیم و به سمت شهرمان راهی شدیم،در راه برادرم خیلی گریه می کرد و من هم به فامیل ها زنگ می زدم و خبر را می رساندم تا هر چه سریعتر خودشان را برسانند. به شهرمان رسیدیم و بیمارستان را عرق در اندوه دیدیم. پدرم گوشه ای نشسته بود و گریه می کرد و همسایه ها هم اندوهگین به ما نظاره می کردندو .....

به نقل از پدرم: بعد از ظهر من و مادرت نشسته بودیم داشتیم لوبیا سبز پاک می کردیم. حالش طبق معمول خوب نبود و مدام سرفه می کرد و نفسش تنگ می شد. مادرت به من گفت بلند شو مقداری برنج بشور و اون مرغی که گذاشتم روی اجاق ببین آب داره یا نه؟ خلاصه بلند شدم و به حرفهایش عمل کردم . اومدم بشینم دوباره لوبیا سبز پاک کنم دیدم که به من می گوید حالم داره دوباره بد می شه، دارم می میرم،بلند شو من رو ببر بیمارستان ،لباسهایش را تنش کردم و سوار ماشین کردمش، حالش زیاد تعریفی نداشت، نرسیده به میدان شهر اسپری تنفسی از دستش افتاد، ترمز کردم دیدم به سمت جلو خم شد، با دست به عقب برگرداندمش دیدم حرکتی نمی کند، همانجا فهمیدم که تمام کرده، به بیمارستان رساندمش همه ی همکارهام از اورژانس آمدند بیرون و مادرت رو روی بالانکارد گذاشتند و بهش شک الکتریکی ، آمپولهای تنظیم فشار، ولی کاری از دستشان بر نمی آمد مادرت تمام کرده بود.....

و اینچنین مادرم از بین ما رفت و جایش همیشه در خانه خالی ماند....

روحش شاد

چهارشنبه ۱۳۸٦/٥/۳ساعت ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ توسط آریانا آریارمن(حمیدرضا بحری) نظرات ()
تگ ها:
ابزارک های وبلاگ
قالب وبلاگ

RSS