در گذرگه افکار پریشان و مفلسم انسانی غریب و تنها و آواره در کنار جاده ایی بی انتها ایستاده است و به منظره ی خشکین و بی آب و علف سرد درون من می نگرد،چه می پندارد نمی دانم.تویی که این انسان غریب و آواره را می نگری چه می پنداری؟