
کسی شعر مرا می خواند و نگاه می کند
به واژگان مسخره ی افکارم
و همانسان که می پندارد بچه ای درونم جولان می دهد
و سخت به لبخندی گرفتار خواهد شد
به ناچار او را خواهم بخشید
زیرا که جهانم را آسمانی از بخشش پوشانده است
و نگاه خواهم کرد به کودکانی که در پنجره ای اسیر لذت یک نسیم
یا یک نوازش از پری که در هوا معلق است
اشکهای پنهانی می ریزند
و در انتظار یک طوفان غریب
کودکان در سلسله ی هجومی از یک وحوش متبرک
قربانی خشم یک پدر می شوند
آنان با فریادی رنگ خود را می بازند
و در نگاه خشم آلود پدر ذبح می شوند
بدین سان شده است که بچگانم را می پرستم
بدین سان است که پدران مسخره وارم را می بخشم
به هوش باش که هر خنده ای تسلیمی از یک جبر خواهد بود
پس بخند زیرا که روزی بخشیده خواهیم شد