آخرین تلنگر
ساعت ٤:٤٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳۸۸/۱۱/٤  

طلوع جاوید

نفس  در آخرین تلنگر خدا؛

جان سپرد!...

کنار لم دادگی ماه و خورشید.

که باورم باشد هر روز من مرده ام.!

و نباید دستهای خدا را ببینم!

و نباید کنار نفسهای نمناک خدا آرام بگیرم.

گویی معدوم سگال سنگ شده ی این تنم.

آه ای خدای من ،

آه ای تکرار نفسهای بی خدای من،

رهسپار زندان این تن؛

جادوی زنجیرهای بسته به زنده بودنم می کنید؟

نه من طلسم این تکرار را خواهم شکست.

قسم به فریاد  گشوده ی جهان گشایم ،

که من لباس نفس های در بند بی خدایی را می درم.

و  کنار بوسه های گرم خداآرام خواهم گرفت،

و جاودانه خواهم زیست.

تا پایان برپایی ماه و خورشید...


 
سوگ دل نشین
ساعت ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸۸/۱٠/۱٧  

آسمان تیره

و رنگ در آغوش هجای تو مرد...

تا نفس به نفس یاد تو را در آغوش

باد بسپارم

ای نگارش رنگین کمان زندگی

بال بزن به پردیس رهایی

و بر کن ملکوت مرتعش رنگ  را

که من از آسمان، تیرگی را به ارث برده ام

 زمین نام اشکهایم را می بوسد

و تکرار باران،لباس بی رنگی ام

را به آغوش خواهد کشید...

 


 
آوای رنگها
ساعت ۸:٢٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳۸۸/٩/۱٤  

آوای رنگها

و آوای رنگ ها در هجای نامأنوس تو گرفتار شدند

آنگاه که نفسهای دلبازان در هبوط لحظات تنهایی

«رواق منظر چشمت»را آشیانه ی نهایی ساخته بودند

من پلکهای بسته ام را با پهلوی نگاه خیست

باز کردم

و  نگاه کردم پر زدن دلنشین نفسهایت را....


 
آقا جهان
ساعت ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳۸۸/۸/٢٢  

سر تو جهان

چیزی که من توی سرم گذاشته ام ،اند

و هر روز به خورد جهان و محتویاتش می دهم

به خورد آقا جهان و بقیه شان!

به خورد خدا و

این من لولیده در خود؛

از همین شماها بوده است.

که سطل زباله تان بوده ام.

ریخته اید در من و یاد داده اید

که بیرون بیاورم.

بریزم توی همین شماها.

من یادیده ام،

یا یاد داده شده ام.

یا یاد داده هایتان را در من دور ریخته اید؟!

اصولاً طبق راحت طلبی همین شماها

همه ی من و من و همه و همه ی ما

و مایی که همه ایم و...

یادگیریهایمان را در هم دور می ریزیم.

همین بوی بد!!!

بوی بد همین شماها!!

در همه ی من

و امثال من که همه ی ماها

هاه...هاه...هاه...

ماه ها می داده ایم-

سطل زباله های هم بوده ایم.

ای سطل های زباله

به آرامی محتویات همدیگر را دور بریزید...

یواش و بی سر و صدا...

 

چند سال بعد...!

آقا جهان و بقیه شان

همه ی محتویاتش را پس دادند به صاحبش...!!!


 
حرفهای پخته
ساعت ٧:٢٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳۸۸/۸/۱٧  

چشم سفید

چیزی که من خواهم خورد -

از زبان مغزم.

می گویم؛

من مغز زبانم را می خورم و می چشم

چشم سفید حرفم را!!!

چشم سفید عجب رویی دارد.

خلال ذهنم در دست چپ دهانم

حرف پخته ام را

بیرون می کشد.

تا گیری این لکنت به فعل در آمده

را از دندان پوسیده ی بدبویم بیرون بیاورد.

و باری از زبان چشمم!

بر داشته شود.

که بر... داشت و افتاد و شکست

و جدا شد از جلوی دندانهای خرگوشی چشمهایم

چشمهای سفید و باز باز،

بوی بدی از میان چشمهای باز در آمد.

یعنی باز در آمد،

برای بار هزارم !

عروس خانم دهان من گفت:

بله.

میان تعفن کلمه و فکر

من تو را دوست دارم

به همین سادگی!!!

نه به سادگی فهم این شعر؛!!

به سادگی کلمات تنهای این شعر...


 
اکسیر زورگویان
ساعت ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳۸۸/٧/٢٧  

زورگو

گزندگان زمان

به تازش جهان آمده اند

تا برکنند واژه ی مفهوم رهایی را

و تازیانه را بر تن زخمین ذکرگویان واژه واژه رها کنند؛

که رسم حرص و آز بشود اکسیر زورگویان

نه ،این نام  و نشان به رسم خوی خوب؛

خانه ام را نمی تازد.

چون خانه ام

تنم

و روانم را به بوی خدا

آراسته ام.


 
نام نفسهای بریده ام آه است.
ساعت ۳:٠٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸۸/٧/۱٤  

زجه

و در التماس آخرین لحظه های جانم،

جهان از جنگ با تو،چه جوری می سازد!

چه جاری می شود اشکها و

چه آسان جام جفای جهل را می نوشد،

این جان لبریز شده ی جوان.

وه که ارتکاب جرم دلداگی؛

مرا مرتکب پایان کرد.

شاید؛...

هنوز نام نفسهای بریده ام آه است؛

تا لباس مرگم

زجه های با تو بودن نباشد...


 
ویرانسرای واژگان
ساعت ٩:۱٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸۸/٦/۳۱  

پشت سر

جهان در ویرانگی واژه هایم

می هراسد.!

تا بر دم زدگی آهم

شباهنگام خود را در سطرهای گم شده گم کند.

و نقطه چین های پی در پی  را در حضور باد بچیند

آه ای لحظه های نفس گیر تنهایی

برون رفته اید از این یاغیان پرسکوت؟:

که بشنوید واژگان پلاسیده

دم

باز

دم

وه چه زمان فرسوده ای!

عقب را پشت به پشت با چشمان تر

پشت سر می گذارم،

گذشته ی زوال پرستم را.

هوشم را سردرگم می کنم؛

تا واژگان یاغیان

لایروبی کنند،نام لگد مال تکراری خویش را

...

 


 
 
 
 
www.Fu20.com