تحریر آرامگاه
ساعت ٧:٢٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩٠/۱٠/۱٤  

 

 

آرامگاه

 

منجمد شده ام از حجاب روز

شب را می گویم 

بلندترین ندامت زندگی

می خندد

به بالین و تن زخمی ام

به هوش 

که اینک

بانگ بر  انتهای زمان سر می دهم

و آرام به ترحیم این وجود می رسم

و بر آرامگاهم تحریر سر می دهم


 
کژدم خیال
ساعت ۱:٤٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩٠/٩/۱  

 

 

طوفان مرگ

 

سفر

در کژدم خیال

و قو بر کف صحرا

تکیده ام

از پشت پرچین انتظار

میان شیون مادر

پر می زنم

محالم را می کاوند

نه این که دور از پای

بند در پند امن نهاده باشم

کاشته ام

طوفان در رگ خاطرات و مژده بر مرگ

استعفایش را امضا کرده ام


 
هیچ
ساعت ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳٩٠/۸/۱۳  

 بیابان

به گریبان زده ام

چنان چنگ

به بیابان برهوت

و خیال بافته ای را

به جاده ی مشکوک بدرقه کرده ام

در این راه بی هنگام و بی منزل

دیده ام سرشت سپید شب را

من از تکرار بی پرده

در این وادی

در این رقص

به املای بی غلط

هیچ داده ام


 
سیاه مشق
ساعت ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳٩٠/٧/٢٥  

سیاه مشق

 

دیری است به هنگام خویشتن

فرو می برم خوره ام را در خود ناکامم

و بر تکه کلام پاره پاره ام

حمد می خوانم

به تبرک احساسی مست

سیاه مشق می کنم

می فروشم این نشر اکاذیب را

به دستان مست یادواره ای

به نام کودکی مغمومم


 
پژواک خاکستر
ساعت ٢:۱٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩٠/٦/۱  

پروانه ی سوخته

از روزهای خسته آمده ام...

از درندگی شب،

به کاوش نگاه تو!

گرد راه را چیده ام.

ای پژواک پروانگی؛

سپرده ام موصوفت را به صفت باد

و سوخته ام در آستانه ی

شمعی به بزرگی آفتاب

اینجا گم شده ام،

در آسمان نگاهت.!

و هنوز تو

می فروشی به باد؛

خاکستر وجودم را...


 
جنگ زبان و انسان
ساعت ۳:۳٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٠/٥/۱٦  

 

 

 

 

 

 

 

 

 جنگ قلم

 

 

 

فرار خواهم کرد

ازین زوال پی در پی

به لفظها پناه می برم

و دورتر خواهم رفت

آنجا که نزای لفظ و لحن را

نبینم

نشنوم

جنگ قلم را بوسیده ام

و تبر زده ام به واژگان مردود 

دیگر نجات آدمها سخت است

سیل نامردی 

به اعتبارمان رسیده 

لحن نمور زبانها

جانمان را هدف گرفته اند

فرار خواهم کرد

تا نبینم 

جنگ زبان و انسان را 

...

 

 


 
تازه باران
ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٠/٤/۱٢  

اشکهامان

تازه باران است رنگ چشمهامان

به فکر باید بود

در این تازه آباد

که سگالهامان با سنگ و سپاه

چنگ خورده است

این شبهاست که گره خورده ایم

به تابیدگی تابهامان

و پستوی شب را می بوسیم

تا در ارتکاب روز

بمانیم به انتظار خواسته هامان


 
تازش باران
ساعت ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩٠/۳/۳  

 

تازش باران

 

برای لذت باران

تنم را خشک کرده ام

و میان دست های باران

حس می شوم

من از تابش ناگهان آفتاب

در سبد چشم های آفتابگردان

کنج گلبرگهای زرد و تنهایی

خشک می شوم

و حال از تازش بی امان باد

در امان نمانده ام

سوار شده ام بر خاطرات تلخ و تاریک

دم مژگان خیس این چشم شب

پرده ی خیال را با سرانگشتان

مهتاب کشیده ام کنار

و تا تازش افشانگی خورشید

بی درنگ بر سطرهای سیاه

نقطه چین شب را می شمارم

و ابهام نقطه چین است

که می بردم

تا پیدا کنم واژه ای برای سطور سرد و خالی


 


 
 
 
 
www.Fu20.com