
برای لذت باران
تنم را خشک کرده ام
و میان دست های باران
حس می شوم
من از تابش ناگهان آفتاب
در سبد چشم های آفتابگردان
کنج گلبرگهای زرد و تنهایی
خشک می شوم
و حال از تازش بی امان باد
در امان نمانده ام
سوار شده ام بر خاطرات تلخ و تاریک
دم مژگان خیس این چشم شب
پرده ی خیال را با سرانگشتان
مهتاب کشیده ام کنار
و تا تازش افشانگی خورشید
بی درنگ بر سطرهای سیاه
نقطه چین شب را می شمارم
و ابهام نقطه چین است
که می بردم
تا پیدا کنم واژه ای برای سطور سرد و خالی