
نفس در آخرین تلنگر خدا؛
جان سپرد!...
کنار لم دادگی ماه و خورشید.
که باورم باشد هر روز من مرده ام.!
و نباید دستهای خدا را ببینم!
و نباید کنار نفسهای نمناک خدا آرام بگیرم.
گویی معدوم سگال سنگ شده ی این تنم.
آه ای خدای من ،
آه ای تکرار نفسهای بی خدای من،
رهسپار زندان این تن؛
جادوی زنجیرهای بسته به زنده بودنم می کنید؟
نه من طلسم این تکرار را خواهم شکست.
قسم به فریاد گشوده ی جهان گشایم ،
که من لباس نفس های در بند بی خدایی را می درم.
و کنار بوسه های گرم خداآرام خواهم گرفت،
و جاودانه خواهم زیست.
تا پایان برپایی ماه و خورشید...